خرید بک لینک
چقدر درک شدن دلنشین است ...!اینکه گاهی دوستی، همدمی، همراهی باشد که تورا بفهمد وبداند که تو همیشه همان عشقِ آرام صبوری که گاهی بی حوصله میشود، داد و فریاد راه می اندازد و بهم میریزد!اینکه کسی باشد که بفهمد بی حوصلگی هایت از دلتنگیست،از خستگی و به جای ناراحت شدن و اخم کردن، حرف هایت را به دل نگیرد وبا محبت آرامت کند !خوب است کسی باشد که تورا بپذیرد وکنارت باشدباهمه ی بدی ها و بی حوصلگی ها و غر زدن هایت ...و یادش نرود که تو همان خوبِ همیشگی هستی که فقط کمی خسته شده ...! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 15:21

در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:17

لبانتبه ظرافت شعرشهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي کندکه جاندار غار نشين از آن سود مي جويدتا به صورت انسان درايدو گونه هايتبا دو شيار مّوربکه غرور ترا هدايت مي کنند وسرنوشت مرا که شب را تحمل کرده امبي آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشم،و بکارتي سر بلند را از روسپيخانه هاي داد و ستدسر به مهر باز آوردهامهرگز کسي اين گونه فجيع به کشتن خود برنخاستکه من به زندگي نشستم!و چشمانتراز آتش استو عشقت پيروزي آدمي ستهنگامي که به جنگ تقدير مي شتابدو آغوشتاندک جائي براي زيستناندک جائي براي مردنو گريز از شهر که به هزار انگشتبه وقاحت پاکي آسمان را متهم مي کندکوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شودو انسان با نخستين درددر من زنداني ستمگري بودکه به آواز زنجيرش خو نمي کردمن با نخستين نگاه تو آغاز شدمتوفان ها در رقص عظيم توبه شکوهمندي ني لبکي مي نوازندو ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي کندبگذار چنان از خواب برآيمکه کوچه هاي شهر حضور مرا دريابنددستانتآشتي استو دوستاني که ياري مي دهندتا دشمني از ياد برده شودپيشانيت ايينه اي بلند استتابناک و بلندکه خواهران هفتگانه در آن مي نگرندتا به زيبايي خويش دست يابنددو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانندتابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيدتا عطش آب ها را گوارا تر کند ؟تا آ يينه پديدار آئيعمري دراز در آن نگريستممن برکه ها و دريا ها را گريستماي پري وار در قالب آدميکه پيکرت جز در خلواره ناراستي نمي سوزدحضورتبهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کنددريائي که مرا در خود غرق مي کندتا از همه گناهان و دروغشسته شوموسپيده دم با دستهايت بيدار مي شود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:11

یارو توی فیلم متری شیش و نیم یه جمله قشنگ داشت

میگفت چشمام سیر نمیشد

گل گفت

منم همینجوریم

دلم حسابی پول میخواد

عقده کردم که خفه بشم

راضی نیستم

از هیچی

هر چی میدوم آخرش هیچ

نمیدونم چرا نمیتونم لذت ببرم و با داشته هام حال کنم

کاش شروع کنم به دکلمه کردن، به خوندن

....

دلم .... نه .... دلم هیچی نمیخواد

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 1:02

در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: شنبه 13 آبان 1402 ساعت: 12:54

هنوز هم مثل قدیما

عاشق اینم که بی خوابی بزنه به سرم

توی دور دورهای شبانه دیشب، با آهنگ های قدیمی، کلی خاطرات کهنه عاشقی مرور شد

اما دیگه هیچ حسی نداشتم

انگار واقعا افتادم تو سراشیبی 40سالگی....

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: شنبه 8 مهر 1402 ساعت: 19:58

چی میشه که آدمها خیانت میکنن یا اصلا به خیانت فکر میکننفرقی نمی کنه، چه زن و چه مردوقتی عاشق میشن، ازدواج میکنن، بچه دار میشن، هنوز عاشق هم هستن، از همدیگه لذت میبرن، همه جوره و همه مدله با هم بودن و لذت بردن، همچنان برای هم تازگی دارن....چه میشه واقعا؟؟روحیه تنوع پذیری؟؟تجربه نفر دیگه؟؟ با طعم و بو و .... جور دیگه؟؟گاهی واقعا هیچی هیچی هیچی کم نیست اما آدم بهش فکر میکنه، شاید انجام نده اما همون فکر کردن خالیش هم سوال هست؟! چرا واقعا؟؟!!لطفاً شعار ندیم! نصیحت هم نکنیم! بهش فکر کنیم و دلیل بیاریم! نه الکی، مثلاً روابط ضعیف شده یا جوابهای چرت و پرتی!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 12:10


چقدر خوب ، که. هستی !

چه خوب که. هوای مرا داری .

و چه خوب تر که. دوستت دارم !

همیشه باش ؛

من.
من نیاز دارم کسی شبیه به تو را دوست داشته باشم .

من نیاز دارم کسی شبیه به تو دوستم داشته باشد ....

و اینجا

فقط تویی

که شبیه به تویی ،

فقط تویی

که شبیه به تو می خندی

و فقط تویی

که شبیه به تو حرف می زنی ....

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:57

در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:11

بازی، بازی نیستانداختن تاس، شانسی نیستاون پشت، کلی قوانین و تفکر و شخصیت خوابیدهوقتی بازی رو رد دادی، مطمئن هستی که باختیفقط مجبوری کوری ها رو تحمل کنیسکوت و تلاش واسه زودتر تمام شدن بازیهمون اول بازی، با جفت شیش، هر دو شیش خونه ها رو پر کردیمن هم هی جلو جفت مهره هات، تک میدم تا شاید با زدن مهرم، تک بشی و راه خونه هام باز بشهاما تو، بازی رو خوب بلدی، گذاشتی حسابی مهره هام پخش بشن، خونه هام خالی باشنتا منو مارس کنی.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:11

کلی نوشتمپاک شدمهم نیستیادمه چند سال پیش که سریال شهرزاد اومده بوددوشنبه ها میزاشتم آخر شب با کلی تدارکات و یه حس و حال خوب میدیدمغرق فیلم و موسیقی آخرش میشدمبا کلی خیال و رویا....اما از اونجای فیلم که شهرزاد توی حیاط خونشون عشق قدیمیش رو به کسی که باهاش همبستر و همنفس شده بود ترجیح داد، حالم بد شدحالم خیلی خراب شدیادمه اون شب کلی دور دور کردم و سیگار کشیدم و به هیچی فکر نمی کردم،، تا خسته بشم و خوابم ببره و فراموش کنمیادمه از حال به هم خوردنم، دیگه باقی سریال رو هم نگاه نکردممثه همیشه اذیت بودمنمیدونم چرا اینارو گفتمبخدا نمیدونم واقعاً....لطفاً بدون قصد کامنت بزاریدپی نوشت: میخواستم بگم: نمیدونم دلت از چی پرهولی من هیچی بلد نبودمهنوز هم بلد نیستمباور کنپی نوشت۲: واقعاً چی میشه که آدم یه جایی به یکی دل میبنده و هیچ وقت نمیفهمه به چی اون دلخوش بوده.... متاسفم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 19:11

در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 20:09

در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: چهارشنبه 24 اسفند 1401 ساعت: 20:09

بعضی چیزهـــــارا بایدسـروقتــــ خودش داشته باشی ،وقتش کـه بگـذرددیگــــر بود و نبودش برایت فرقی نمیکندچون به نبودنش عادتــــــ کرده ایو یاد گرفتـه ای چگونه بدون اینکـــــهداشته باشی أش ، زندگی کنی....بعضی چیـزهــــــا ، مثل حس هـــــــاو تجربــــــه ها ؛ دوره ی خاص خـودش را دارد ..مثلأ یکـــــــ دوره ای آدم دوست دارد عاشق باشد ....مثل خیلی های دیگر کـــــــادو بخرد ، ذوق کند ، برای کسی مهم باشد...وقتی نیست ، زمانش که بگذرد دیگر فایــــــده ای ندارد...کم کم به تنها بودن میان جمعیت بزرگ دو نفره ها عادتـــــــ میکنیو یاد میگیری تنهایی حال خودتــــــــ را خوب کنیاینکـه میگویندعشق تاریخ مصرف ندارد و پیروجوان نمی شناسد ، درستــــــ...اما عاشق شدن در بیست سالگی با عاشق شدن در چهل سالگی قابل مقایسه است !؟!آدم یک چیزهایی را سر وقتـــــــ خودش باید داشته باشد وقتی سرزنـــده و شاد استوقتی جـوان است یکــــــ چیزهایی مثل عشق و حس و حال عاشقیوقتش کـه بگذرد ، رنگش خاکستــــری میشود و شاید هرگز نتوانی تجـــــربه اش کنی ، هــــــرگز ...انفرادی شده سلول به سلول تنم. خود من در خود من زندانیست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 18:52

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آغـــــاز کردیم در خیالدل بیاد آورد ایــــــــــــــام وصالاز جدایی یک دوسالی می گذشتیک دو سال از عمر رفت و بر نگشتدل به یـــــــــــاد آورد اول بار را خاطرات اولیـــــــــــن دیدار راآن نظر بازی آن اســــــــــرار را آن دو چشم مست آهو وار راهمچو رازی مبهم و سربسته بودچون من از تکرار او هم خسته بودآمد و هـــم آشیـــان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من اوخسته جان بودم که جان شدبا من اوناتوان بود و توان شــــــــد با من اودامنش شد خوابگاه خستگیاین چنین آغاز شد دلبستگیوای از آن شب زنده داری تا سحروای از آن عمری که با او شد بسرمست او بودم ز دنیــــــــا بی خبردم به دم این عشق می شد بیشترآمد و در خلوتم دمساز شدگفتگو ها بین ما آغاز شدگفتمش در عشق پا برجاست دلگر گشايي چشم دل بيناست دلگر تو زورق بان شوي درياست دلبي تو شام بي فرداست دلدل ز عشق روي تو حيران شدهدر پي عشق تو سرگردان شدهگفت در عشقت وفادارم بدانمن تو را بس دوست مي دارم بدانشوق وصلت را بسر دارم بدانچون تويي مخمور خمارم بدانبا تو شادي مي شود غمهاي منبا تو زيبا مي شود فرداي منگفتمش عشقت به دل افزون شدهدل ز جادوي رخت افسون شدهجز تو هر يادي به دل مدفون شدهعالم از زيباييت مجنون شدهبر لبم بگذاشت لب يعني خموشطعم بوسه از سرم برد عقل و هوشدر سرم جز عشق او سودا نبودبهر كس جز او در اين دل جا نبودديده جز بر روي او بينا نبودهمچو عشق من هيچ گل زيبا نبودخوبي او شهره ي آفاق بوددر نجابت در نكويي طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشتطاقت خوشبختي ما را نداشتپيش پاي عشق ما سنگي گذاشتبي گمان از مرگ ما پروا نداشتآخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بسيار مارا از جدايي غادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین کوهی تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 18:52

صفحه بندی