برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از هم
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
یارو توی فیلم متری شیش و نیم یه جمله قشنگ داشت
میگفت چشمام سیر نمیشد
گل گفت
منم همینجوریم
دلم حسابی پول میخواد
عقده کردم که خفه بشم
راضی نیستم
از هیچی
هر چی میدوم آخرش هیچ
نمیدونم چرا نمیتونم لذت ببرم و با داشته هام حال کنم
کاش شروع کنم به دکلمه کردن، به خوندن
....
دلم .... نه .... دلم هیچی نمیخواد
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از هم
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
چقدر خوب ، که. هستی !
چه خوب که. هوای مرا داری .
و چه خوب تر که. دوستت دارم !
همیشه باش ؛
من.
من نیاز دارم کسی شبیه به تو را دوست داشته باشم .
من نیاز دارم کسی شبیه به تو دوستم داشته باشد ....
و اینجا
فقط تویی
که شبیه به تویی ،
فقط تویی
که شبیه به تو می خندی
و فقط تویی
که شبیه به تو حرف می زنی ....
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از هم
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از هم
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم، دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است و به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی، دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی و تمام حرف هایت عوض میشود، دردم می آید نمی فهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است. حیف که ناموس برای تو ... است نه تفکر، حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است. من محتاج درک شدن نیستم. دردم می آید خر فرض شوم، دردم می آید آنقدر خوب سرِ وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است، نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود، میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد، بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده، خیانت نمیکردند... نه برای اینکه از زندگی راضی بودند نه، ... خیانت هم شهامت میخواست... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد... مادرم از خدا میترسد... از لقمه ی حرام میترسد... از هم
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
بعضی چیزهـــــارا بایدسـروقتــــ خودش داشته باشی ،وقتش کـه بگـذرددیگــــر بود و نبودش برایت فرقی نمیکندچون به نبودنش عادتــــــ کرده ایو یاد گرفتـه ای چگونه بدون اینکـــــهداشته باشی أش ، زندگی کنی....بعضی چیـزهــــــا ، مثل حس هـــــــاو تجربــــــه ها ؛ دوره ی خاص خـودش را دارد ..مثلأ یکـــــــ دوره ای آدم دوست دارد عاشق باشد ....مثل خیلی های دیگر کـــــــادو بخرد ، ذوق کند ، برای کسی مهم باشد...وقتی نیست ، زمانش که بگذرد دیگر فایــــــده ای ندارد...کم کم به تنها بودن میان جمعیت بزرگ دو نفره ها عادتـــــــ میکنیو یاد میگیری تنهایی حال خودتــــــــ را خوب کنیاینکـه میگویندعشق تاریخ مصرف ندارد و پیروجوان نمی شناسد ، درستــــــ...اما عاشق شدن در بیست سالگی با عاشق شدن در چهل سالگی قابل مقایسه است !؟!آدم یک چیزهایی را سر وقتـــــــ خودش باید داشته باشد وقتی سرزنـــده و شاد استوقتی جـوان است یکــــــ چیزهایی مثل عشق و حس و حال عاشقیوقتش کـه بگذرد ، رنگش خاکستــــری میشود و شاید هرگز نتوانی تجـــــربه اش کنی ، هــــــرگز ...انفرادی شده سلول به سلول تنم. خود من در خود من زندانیست.
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی